|
روزی روزگاری
|
درپس اشکهای پنهانم
درتاریکی پله های فاصله
توچه زیبا بودی
تورا از یاد نخواهم برد
تو همان انتظار منتظر زیبایی بودی
در دلستان دنیای نیلوفری شکفته شده
بی ان که خود بخواهم
تورا ازیانخواهم برد![]()
زین سپس با دگران ترک وفا خواهم کرد
ترک سجاده و تسبیح روا خواهم کرد
بر سر هر گذری میکده ها خواهم کرد
خون صد شیخ به یک مست رها خواهم کرد
وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
کف این میکده ها را ز عبا خواهم کرد
یاقوت لب لعل تو مرجان مرا قوت
یاقوت نعم نام لب لعل تو یاقوت
از خرطه ی تا بوت نعم بوی تو یاقوت.........
از شب ریشه سرچشمه گرفتم و به گرداب افتاب ریختم
بی پروا بودم دریچه ام را به سنگ گشودم
مغاک جنبش را زیستم
هشیاری امشب را نشکافت روشنی ام را روشن نکرد
من ترا زیستم شبتاب دور دست
رها کردمتا ریزش نور شب را بر رفتارم بلغزاند
بیداری ام سر بسته ماندمن خوابگرد راه تماشا بودم
و همیسه کسی از باغ امد مرا نوبر وحشت هدیه کرد
و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت و کنار من خوشه راز از دستش لغزید
و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ من ماندم و همهمه افتاب
و از سفر افتاب سر شار از تاریکی نور امده ام
سایه تر شده ام
و سایه وار بر لب روشنی ایستاده ام
شب می شکافد لبخند می شکفد زمین بیدار می شود
صبح از سفال اسمان می تراود
و شاخه شبانه اندیشه من بر پرتگاه زمان خم می شود!!!!
ندیدمش بهم بگه بهت بگم
دیدمش بهش می گم بهم بگه بهت بگم
دیدمش بهم گفتش بهت بگم دوست ذارم!!!!!!![]()
بی وفایی کن وفایت میکنند
با وفا باشی رهایت می کنند....